آ شکار ها ی د ل پر یشا ن

نوشتنیهامو مینویسم

 
سلام
نویسنده : دخترک - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٢
 
سلام خوبیدهمگى؟ اگر جویاى احوال من هستید باید بگم که زیاد خوب نیستم. این چند وقته انقدر دوست داشتم بنویسم ولى نمیشد. لب تابم خراب شده و درست شدنى هم نیست. الان با مبایل مینویسم اصلاً نمیدونم ارسال میشه یا نه راستش دلم خیلى گرفته، دلم براى همه تنگ شده. خداییش یه سفر به ایران احتیاج دارم گمون نکنم حالا حالاها بتونم برم. هفته ى دیگه پسر فامیل میاد راستى تو این چند وقته یه بارم اومد و برگشت براى تعطیلات کریسمس میاد اوایل ژانویه هم بر میگرده چه زود امسال هم گذشت راستش براى خودم نگرانم خدا آخر و عاقبت همه ى جونها رو بخیر کنه، لا به لاش مال ما رو هم همینطور برام دعا کنید خیلى تنهام نه اینکه از تنهایى در بیام هااا بلکه بابت عاقبت بخیرى. بیشتر نمى خوام تایپ کنم خدا کنه پست بشه. خدا یار و نگهردارتون باشه.
 
 
همینجوری
نویسنده : دخترک - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢
 

سلام به همگی 

حالتون خوبه ؟

ما یه فامیلی اینجا داریم منتها ساکن یه شهر دیگه ای هستن. 

دختره ۶ ماهش بوده که همراه خانوادش به اینجا اومدن. 

الان ۲۱ سالشه ماشاله، خیلی هم دختر خوب و خونواده داریه و به غیر از خودش ۳ تا خواهر و برادر دیگه ای هم داره که از خودش کوچیکترن. 

این خانم خوشگل ما یک و نیم سال پیش با پسر عمه اش عقد کردن. پسر عمه اش ایران زندگی میکرد البته تا ۲ هفته پیش که اومد اینجا.

قبل از این ۲ هفته هی به خودم میگفتم وااااای الان فلانی ( خانم خوشگله )‌دل تو دلش نیست، چه قدر خوشحاله و از این حرفها ... خلاصه اینکه خیلی قشنگ میتونستم درکش کنم و حالشو میفهمیدم با اینکه من هیچ دوستی چیزی باهاش ندارم.

البته درک کردن هیچ ربطی به دوستی و این چیزا نداره که، آدم بتونه یه مسئله ای رو درک میکنه نتونه هم نمیکنه دیگه .. 

تو این چند روز من همش به یاد این دختره بودم و وقتی هم روز رسیدن آقا دوماد شد من ناخودآگاه همش به یادشون بودم. 

نمیدونم چرا ولی خیلی عمیق میتونستم حس و حالش رو بفهمم، برای خودم هم خیلی عجیب بود. 

هرروز میرفتم ف ی س ب و کش رو چک میکردم که عکس یا چیز خاصی گذاشته یا نه ؟ ( یه همچین آدم بیکاری هستم من ) نیشخند 

خوب از فضولی نبود، نمیدونم میتونم منظورم رو بهتون برسونم یا نه ؟ انگار اون دختره من بودم، حس و حالش رو خیلی خوب میتونستم بفهمم.

به خودم میگفتم الان عشقش، تکیه گاهش، آرامشش  اومده .. خوش به حالش ..

این که میگم آرامش بخاطره اینه که هر وقت که پسر فامیل کنارمه یه آرامش خیلی خاصی رو دارم ..

آدم حسودی نیستم ولی یکم حسرت این دخترک رو خوردم. حسرت اینو خوردم که بلاخره بهم رسیدن الان کنار همن ... اینم بگم که این ۲ تا از قبل همو دوست داشتن، پس با عشق ازدواج کردن و من از تهه قلبم براشون خوشحالم و آرزوی خوشبختی میکنم. 

اینکه خیلی میتونستم درکش کنم و از دلش با خبر باشم برام خیلی عجیب بود .. تا اینکه فکر کردم نکنه چون دختره عاشقه و منتظره عشقش هست تا بیان باهم زندگیشونو شروع کنن میتونم خوب درکش کنم ؟ 

یکیو که مثل خودم هست ..

پس دلیل درک کردن من اینه ؟؟؟ 

تعجبتعجب

منم جدی جدی عاشق شدم ؟ 

توروخدا بهم نخندین !!! ناراحت 

 

منم دوست دارم پسر فامیل زودی بیاد پیشمافسوس اینجوری که بوش میاد یه خورده طول میکشه کارش، منظورم از یه خورده ۲ یا ۳ ساله ..

چند روز پیش بهم گفت وقتی پیشت بودم خیلی بیشتر از خونه ی خودم  احساس راحتی میکردم حتی از خونه ی مامانم اینا تو ایران. ذوق کردم از این حرفش. 

ولی از اینکه کارمون طول خواهد کشید ناراحت میشم. 

 

فعلا لبخند


 
 
این چند وقته
نویسنده : دخترک - ساعت ۳:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢
 

سلام به همگی

نمیدونم چرا من اینجا نوشتنم نمیاد ولی تا دلتون بخواد میخونمتون. قلب

این چند روزه سرم خیلی  شلوغ بود چون مهمون داشتم .. اون وقت مهمونم کی بود ؟؟

پسر فامیل نیشخند ماچ 

خیلی خوش گذشت بهمون. دقیقن ۲ هفته پیش من بود. میخواستم به مامانم بگم که اومده ولی پشیمون شدم گفتم اگه الان بهش بگم اومده نگران میشه .. مامانم میدونه که با پسر فامیل کمو بیش در ارتباطم ولی بیشتر از اینم چیزی نمیدونه اما بابام نه اون از هیچی باخبر نیست. خلاصه اینطوری مهمون ما اومدو رفتو و برای من فقط دلتنگیش موند ..

از اومدنش خیلی روحیه گرفتم فکر کنم خودشم همینطور .. 

علاوه بر اینکه جفتمون روحیه گرفتیم بیشتر هم باهم آشنا شدیم .. من بیشتر به اخلاقهای گند خودم پی بردم نیشخند تا به اخلاقهای گند اون چی کار کنم خوب ؟ اخلاقامه دیگه .. سعی میکنم اشتباهاتمو برطرف کنم .. 

چند روز پیش از طرف مامانم یه بسته ی بزرگ اومد تقریبا ۱۴، ۱۵  کیلو .. دستش درد نکنه خیلی هزینه کرده بود بعدا که ازش پرسیدم تنها پول پستش دویست و خورده ای شده بود .. ایشالا این دفعه که ایران رفتم حسابی جبران میکنم ..

از پسر فامیل براتون بگم خیلی دوسش دارم و خیلی باهاش راحتم .. به نظر من همین که یکی رو داشته باشی که وقتی کنارش هستی خود خودت باشی .............خجالتقلب

دلم براش تنگ شده جاش تو خونم خالیه ناراحت 

ایشالا هر چه خیر و سلاحمون هست همون بشه .. 

دروغ چرا ؟ من دوست دارم بهش برسم .. قراره تا چند ماه دیگه پدر و مادرش با خواهر و برادراش بیان اینور، فعلا درگیر کارای اقامت و این جور چیزها هستن .. پسر فامیل میگه وقتی اومدن موضوع رو باهاشون درمیون میزارم و میایم برای امر خیر ..خجالت 

ببینیم و تعریف کنیم ..

از واکنش پدر و مادرش نسبت به این قضیه خیلی میترسم، نمیدونم پستهای قبل رو خوندید یا نه اونجا نوشته بودم که من از پسر فامیل یه مقدار بزرگتر هستم . 

ای خدا جون خودت کمکمون کن راستش از واکنش بابای خودم هم میترسم، اون دیگه چه برخوردی خواهد کرد ؟؟ گذشته از این یه عمه دارم که تو جوونیاش خیلی عفریته بوده، مامان رو خیلی اذیت کرده و مدام تو زندگیش سرک میکشیده .. یه بار مامان تعریف میکرد که همه باهم رفته بودن عروسی ( اون موقع ها داداشم بغلی بود و منم هنوز دنیا نیومده بودم) ، کفش پاشنه دار پاش بود، یه ساک هم دستش داداشم هم بغلش، وقتی مامانم میخواست داداش رو بده بابا بغل کنه عمه نمیزاشت و دخالت میکرد که باید بغل خودت باشه با اینکه مامان میگفت خودش هم اون موقع بچه ی کوچیک داشته نه کیف دستش بود نه بچه اما حالا سنی ازش گذشته ولی خوب باز هم کمو بیش اخلاقهای جوونیهاشو هنوز که هنوزه داره بعد هم این که ۲ تا دختر داره، که دختر بزرگه رو چند سال پیش جانشین خودش اعلام کرد. مژه خلاصه اینکه واکنش عمه خانم و دختراش هم خیلی جالب میشه .. عمه خانم خیلی دوست داره که من عروسش بشم، ۳ تا پسر داره که ۲تاشون خواستگارم بودن. کلا من و پسر فامیل ازدواج کنیم فکر کنم تا یه سالی سر زبون فامیلها باشیم ..

فعلا بگذریم از موضوع پسر فامیل ..

چند روزیه که یاد گذشته ها افتادم، یاد اینکه چه قدر بابام و زنش من رو  اذیت میکردن ، اذیتهای زنه رو نه زیاد ولی کارای بابام خیلی جلو چشم میاد . خوشبختانه زنه رو کلا از ذهنم پاک کردم  ..از موقع ای که داداش رفته بابا توجهش به من خیلی شده ولی چه فایده هر وقت یاد اون موقع ها میوفتم احساس تنفر بهش دارم .. با اینکه میدونم پدرم هست و من به دعای خیرش نیازمندم .. خدا شاهده که دسته خودم نیست ازش خوشم نمیاد .. گذشته از این اذیتهایی که شدم این بابام بود که زندگی همه ی ما رو خراب کرد ، هم خودش رو هم من رو آواره کرد .. منتها عقیده ی خودش اینه که مامانم باعث همه ی این مصیبتها شده در حالی که این خودش بود که مامان رو به زور طلاق داد چون مامان طلاق نمیخواست ..

البته این رو هم بگم که احساس تنفر من نسبت به بابام میره و میاد، همیشه اینطور نیست که ازش متنفر باشم  .. گاهی هم احساس معمولی نسبت بهش دارم ..

مطمئن نیستم شاید این موضوع به افسردگیم هم ربط داشته باشه .. قبل از اینکه پسر فامیل بیاد بخاطره افسردگیم رفتم پیش دکی باز بهم قرص داد، منتها بخاطره اینکه مهمون داشتم هنوز استفاده نکردم البته ممکنه کلا استفادش نکنم، مثل دفعات قبل .. تا به حال هر چه قرص گرفتم نخوردم بجز هفتهای اول که از ایران اومده بودم یعنی بعد از چهلم داداش .. دکی بیچاره میگفت باید استفاده کنی تا خوب بشی خنثی 

من واقعن نمیدونم چه کار کنم بخورم اون قرصه رو یا نه ؟؟؟؟ 

راستی تا یادم نرفته این اسمشه : Sertralin 

خوبه حالا نوشتنم نمیومد این همه وراجی کردم وگرنه ...........

میدونم غلط املایی زیاد دارم به بزرگیه خودتون ببخشین.

فعلا بای بای بای بای


 
 
خونه ی من
نویسنده : دخترک - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
لبخند بزنید
نویسنده : دخترک - ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢
 

لبخنـد بـزنید ، تـا بـگویم چـرا ...

لبخند جذابتان می کند. همه ما به سمت افرادی که لبخند می زنند کشیده می شویم.

لبخند یک کشش و جذبه فوری ایجاد میکند که دوست داریم نسبت به آنها شناخت پیدا کنیم.

لبخند حال و هوایتان را تغییر می دهد. دفعه بعدی که احساس بی حوصلگی و ناراحتی کردید، لبخند بزنید. لبخند به بدن حقه می زند.

لبخند مسری است. لبخند زدن برایتان شادی می آورد. با لبخند زدن فضای محیط را هم شادتر می کنید و اطرافیان را مانند آهن ربا به سمت خود می کشید.

لبخند زدن استرس را از بین می برد. وقتی استرس دارید، لبخند بزنید.

با اینکار استرستان کمتر می شود و می توانید برای بهبود اوضاع وارد عمل شوید.

لبخند زدن سیستم ایمنی بدن را تقویت می کند. به این دلیل عملکرد ایمنی بدن تقویت می شود که شما احساس آرامش بیشتری دارید.

با لبخند زدن حتی از ابتلا به آنفولانزا و سرماخوردگی جلوگیری کنید.

لبخند زدن فشار خونتان را پایین می آورد. وقتی لبخند می زنید، فشارخونتان به طرز
قابل توجهی پایین می آید. لبخند بزنید و خودتان امتحان کنید.

لبخند زدن اندورفین، سروتونین و مسکن های طبیعی بدن را آزاد می کند.

تحقیقات نشان داده است که لبخند زدن با تولید این سه ماده در بدن باعث بهبود روحیه می شود. می توان گفت لبخند زدن یک داروی مسکن طبیعی است.

لبخند زدن چهره تان را جوانتر نشان می دهد. عضلاتی که برای لبخند زدن استفاده می شوند صورت را بالا میکشند. پس نیازی به کشیدن پوست صورتتان ندارید، پس همیشه لبخند بزنید.

لبخند زدن باعث می شود موفق به نظر برسید. به نظر می رسد افرادی که لبخند می زنند اعتماد به نفس بالاتری دارند و در کارشان بیشتر پیشرفت می کنند.

لبخند زدن کمک می کند مثبت اندیش باشید. لبخند بزنید.

حالا سعی کنید بدون از بین رفتن آن لبخند به یک مسئله منفی فکر کنید.
در اینصورت انجام اینکار خیلی سخت بنظر می رسد. درست است ؟!

وقتی لبخند می زنیم بدن ما به بقیه بدن پیغام می فرستد که "زندگی خوب پیش می رود".

پس با لبخند زدن از افسردگی، استرس و نگرانی دور بمانید.

 

بشنو و باور کن :

لبخند بزن
بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا
و بدان که همین دنیا روزی آن قدر شرمنده می شود
که به جای پاسخ به لبخندهایت
با تمام سازهایت می رقصد
باور کن!


 
 
روزبه عزیز
نویسنده : دخترک - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٢
 

سلام 

حال و احوالتون چطوره ؟ 

نماز روزهاتون قبول حق باشه ..

به جای من زولبیا و بامیه میل بفرمائید .. حالا من تصمیم گرفتم برای اولین بار خودم دست به کار شم و درستش کنم، ببینیم چی از آب در میاد. نیشخند

 

 

خوب میریم سر اصل مطلب  

چند روز پیش تو فیس این عکس رو دیدم ..

داغ دلم رو تازه کرد ..

۳ نفر که مسافر بودن تو انزلی میرن تو دریا شنا ..

در حال غرق شدن بودن که این آقا روزبه ی عزیز میپره تو آب و اون ۳ نفر رو نجات میده ..

اما متاسفانه خودش به علت ایست قلبی فوت میکنه ناراحت

من تو این ماه مبارک از درگاه خداوند برای خانواده اش فقط و فقط صبر میطلبم ..

خیلی سخته خیلی ..

مخصوصا برای مادر عزیزشون، خودم مادر نشدم ولی مادر خودمو که میبینم چه حال و روزی داشت و داره ..

 

داشتم به این فکر میکردم که چه آسون از زندگی این دنیا خداحافظی کرد

بدون درد .. بدون زجر .. 

شاید بعضی ها ناراحت بشن ولی هر موقع که میبینم یکی داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه از خودم میپرسم این طرف تو زندگیش چه کار کرده که الان به این روز افتاده ؟؟

یعنی چرا به این سختی داره میره ؟

البته بارهاااااا هم دیدم، حتی تو فامیل که بچه های کوچیک مبتلا به سرطان شدن ... 

بلاخره این قضیه چند وقتیه که تو فکرمه ..

 

خدا رحمت کنه آقا روزبه رو و باقیه رفتگان رو .. آمین


 
 
۲۵ خرداد ۹۲ - روز مردم
نویسنده : دخترک - ساعت ٥:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
یادداشت هجدهم
نویسنده : دخترک - ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

سلام 

باز شب آرزوها فرا رسید و من ازش بینصیب موندم ناراحت 

متاسفانه خیلی دیر فهمیدم که شب آرزوهاست .. به محضه اینکه فهمیدم شروع کردم به دعا کردن، ولی چه فایده ؟ خیلی دیر شده بود .. همیشه آرزو داشتم در چنین شبی قرآن بخونم، نماز بخونم و اگر هم شد روزه بگیرم. اما همیشه از شب آرزوها دیر خبردار میشدم. این دفعه زمانش ( اولین شب جمه ماه رجب ) رو یادداشت کردم که دیگه فراموش نکنم. خلاصه این که به مراد دلم، عبادت کردن در چنین شبی نرسیدم. افسوس

کلا تو شبهای بخصوص مثل محرم، شبای احیا و اینا، راز و نیاز کردن با خدا رو دوست دارم. 

خوب بگذریم ...

در اصل اومدم اینجا یه وب بلاگ رو بهتون پیشنهاد بدم، البته شاید خودتون تاحالا کشفش کرده باشین ..سوال

خانم نویسنده با قلم بسیار زیبایی که دارن، داستان اول شیرین و بعد تلخ زندگیشون رو مینویسن. خیلی غمگین و ناراحت کننده بود ولی واقعی بود. اتفاقی بود که تو زندگیشون رخ داده بود و ایشون با سعی و تلاش از عهده اش برآمده بودن و واقعا قابل تحسین هستن. 

خلاصه این وب بلاگ و این هم شما 

http://khiyant.blogfa.com/   

بخوانید و بیاموزید مخصوصن آقایان !!

این هم بدانید که اون چوب قشنگه ی خدا چی ی ی ی ؟؟ صدا نداره ه ه !!

 

دخترک همه ی شمارو به خدا میسپاره بای بای


 
 
← صفحه بعد